۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

هیپی و راهبه

یه روز یه جوون هیپی سوار اتوبوس شدو یه دختر راهبه ء جیگر و دید. کنارش نشست و بی مقدمه ازش خواست که باهاش س*ک*س داشته باشه. اونم سریع جواب رد داد و پیاده شد. راننده اتوبوس بهش گفت: من میدونم چطور میتونی با اون س*ک*س داشته باشی اون راهبه هر نیمه شب میره به قبرستان قدیمی و دعا میکنه تا خدا گناهانی که در گذشته انجام داده ببخشه و تو باید مثل خدا لباس بپوشی و بهش بگی : اون بخشیده میشه اگه با تو س*ک*س کنه! هیپی تشکر کرد و به نزدیکترین فروشگاه لباس رفت نیمه شب هیپی آماده شد و به قبرستون رفت و دید راهبه زانو زده و مشغول دعا کردنه هیپی گفت: ببین من دعاتو شنیدم و اگه میخوای بخشیده بشی باید با من س*ک*س کنی راهبه قبول کرد اما ازش تقاضا کرد برای حفظ موندن بکارتش از پشت اینکارو انجام بدن وهیپی قبول کرد وقتی کارشون تموم شد هیپی پریدو ماسکشو در آوردووگفت: /س/ور/پ/ر/ایز! منم همون هیپی! راهبه هم پرید ماسکشو درآوردو گفت: /س/و/ر/پر/ایز! اینم منم راننده اتوبوس!!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر